به نام خــــــــالق قـلــــم
می نویسم بی هیچ بهانه ای ، نه موضوعی
هست و نه هدفی ، موضوع آزاد ، فکر رها ، پرواز فکر مشوش من است در
رقص دانه های برف. نگاهم را دوخته ام به بازی دانه های برف و با نزول آن انگار من عروج میکنم ... اما من آنقدر
سنگینم که هنوز پا در زمین دارم و به عرش
رفتن کار من نیست.
نگاهم را از آسمان مه گرفته و پر برف
به زمین دوخته ام. اینجا هنوز جای من است ، منه در خود گم. رنگ اینجا: سفید سفید سفید
و این قدرت لایزال خداوند است آن همه ی رنگ پاییز در یک رنگی زمستان رنگ باخته . حرف
همه لحظه ها سرد است. و باد سلطان قدرتمندی است که شلاقش را خیس کرده بر صورت من
فرود می آورد.
از کنار خانه هایی عبور می کنم که
زندگی ، محصور میان چهار دیوارش است و دودکشهای به آسمان دست داراز کرده نماد این سر
زندگی است. کوچه های روستا خاموش است و تنها رد پای سگی روی برف و آن هم شاید بی
حوصله به دنبال تکه نانی یا غذایی بوده است ؛ کوچه هایی که دیگر نشاط بچه ها را
نمی بیند. دیوارهای یخ زده و سرد ، ناودانهای
نالان از جفای یخ و قندیل های شاد و دعاگوی خدا که آفتاب نیاید شاید چندی بیشتر
زنده باشند.
یکی رد شد از گوشه تصویر چشمانم ؛ آری
یک نفر آشنا به هوای دیدن آسمان پر برف ، از ایستادن تاب نیاورد و سوز سرما هدایتش کرد سوی زندگی به چهار دیواری.
درختان تبریزی گرچه از شدت سرما برگ
بارشان را به زمین سرد بخشیدند که شاید گرم شود زمینی که ریشه در آن دارند ، خود
هنوز استوارند و عجیب سر به آسمان دارند. رودخانه هنوز آهنگ دلنشین بهار و تابستان
و پاییز را می سراید نه سرما نه گرما و نه پاییز هیچ یک حریف آن نمی شوند و شاید ....
من گم در خیال کودکی، گم در خیال سرما
و گم در خیال مــــادر ....
اینجا روستایمان است و تقویم و ساعت به وقت همه
دنیا می گوید: ساعت 2:00 بعد از ظهر بیست و یکم
دی ما سال یکهزار و سیصد و نود یک.