گـــذر یک خیــال ناب
۱۳۹۱/۰۷/۰۲ | نوشته ‌شده توسط حسیـن مختــاری | ( )

بسمه تعالی

نانوشته ای از خاطرات دور

سلام من به همه آنهایی که خاطراتشان را در گوشه ذهن پر تشویش شان ورق میزندند و از لا به لای آن همه خاطرات خاطره سبز روستایشان را به یاد می آورند. سلام بی ریا به شما برادران رشید و خواهران خوب و هم محلی های با صفای خودم .

  نگینی به همتا ، خفته آرام بی صدا ،در میان دره ای سبز ؛ روستایمان را می گویم ... کوههای سترگ که پاسبان این زیبای خفته هستند. آرام از میان کوچه های آن رد شویم مبادا هیاهوی بی لطفی مان خواب خوب خاطرات گذشتگان مان را بر هم زند. وقتی آرام از ایستگاه که بالا میایی هنوز هم عمو رضا را میبینی که دارد نفت میدهد. عمو دلاور دارد چپق می کشد و همهمه زنان روستا را بگو که برسر نوبت اول صف ... در گوشم نجوا میکند.( به اطلاع کلیه اهالی محل می رساند که سهمیه قند به شماره کوپن ....) باز هم کوپن قند اعلام شده و باز هم مادرم دارد دو دو تاچهار تا میکند. از ایستگاه پاورچین رد شویم و برسیم در خانه آقا عزیز رمضانی ببینید چقدر زحمت می کشد که جاده به روستا بیایید دل شیر دارد مردی که می خواهد امشب از وسط زمین های مردم جاده باز کند... راستی کمی آن طرف تر صدای برادرش عمو رمضان رمضانی پسر مشهدی علی می آید و دارد با گوسفنداش حرف می زند ببینید چه زیبا بره کوچکش را نوازش می کند بچه هایش همه دنبال کاری رفته اند  وخانمش چه تکاپویی میکند که مبادا بچه بدون صبحانه بیرون بروند. صدای دستگاه سه کار عمو جمال هم هست ... بگذریم. درست وسط محل چشمت را که باز می کنی منظره زیبای گل چال و تپه سر را میبینی ، تلاش است و کار که جریان دارد یکی گندم درو می کند و دیگری جو ، یکی دنبال گاوهایش میدود که به زمین مردم نرود و دیگری با باری از علف از پایین محل از کنار مغازه آقا ابراهیم به سمت ده منه سر بالا میاید. خودش است عمو مشهدی رجب پسر مشهدی حیدر خسته نباشی مومن. پشت سرم عمو علی مغازه اش را باز کرده گوسفند مادر مرده جلوی مغازش اش اینطرف تر کنار تیر برق پا در هوا آویزان است آماده پوست شدن.  عمو محمد پسر عباسقلی دارد با ریش ته کای کوچکش پنبه نخ می کند دوست همیشگی اش عمو علی قاسمی نسب هم کنارش هست خاطراتی دارند این دوبا هم. بیاید مزاحم خلوتشان نشویم ساعت ده صبح سه شنبه است و من می بینم همه مادران و خواهران عزیز که ساروق به دست به حمام میروند و در دل نگران غذای همسر و فرزند هستند حمام شلوغ است و جا هم تنگ اما می ارزد به دید و بازدید و حرف زدن به هر بهانه ای... . دیگر رسیدیم به بالا محله جایی که در آن حضور بیشتری دارم . کودکیم و قد کشیدم ، و بالیدنم در این منطقه از روستا بود. دوستش دارم به اندازه تمام وسعت دنیا و دنیای من همان چل رود است. اینجا عمو علی ماندگار هست عمو مظاهر است عمو ولی هست همه هستند همه شادند همه سر خوشند. کسی دل تنگ نداشتن ها نیست. هر کسی به اندازه ی نگاه خــدا ، قانع است؛ همه در این روستا خدا را می شناسند. می خواهیم طبیعت گردی کنیم در این سفره سبز به درازی چل رو تا نازر.

/**/

     نمیدانم یک ظهر بهاری چل رود  را چگونه در کنج خاطراتت داری. وقتی زیر درخت زردآلو استراحت میکنی و رقص شکوفه های زرد آلو را در نسیم دلچسب بهاری می نگری و بازی نور آفتاب از لابلای شاخه های درخت تو را بر آن وا میدارد که دست دراز کنی و شعاع نور آفتاب را برای یک لحظه بدزدی از لای شاخه ها. بهار اینجا جادو میکند زمین مرده ی زمستان را. گرمای قلب زمین از شادی،  تمام یخها را ذوب میکند. بلبل می خواند ، آرام ندارد حتی شبها. زمین سبز می شود سبز سبز. و چشمه ها به خروش می آیند و نوا سر می دهند آهای اهالی بلند شوید وقت کار است. چندی نمی گذرد صدای بیل وکلنگ از هر گوشه زمین های زراعی به گوش میرسد. اینجا همه راه زندگی را برای  مایه حیات به زمین های های خویش باز می کنند تا تابستان را پر محصول طی کنند. شروع کار است و انگیزه ی زیاد برای داشتن فردایی بهتر .چه زود تابستان رسید هنوز گرم بهار بودیم. تمام درخت ها پر از میوه شده. شاخه های زرد آلو دارد از سنگینی بار می شکند آلبالو ها قرمز شده اند و ترش. چقدر زیباست. کودکانه بود رفتن به باغ مردم وخوردن میوه ها. کودکانه بود فرار از ترس باغبان. کودکانه بود فرار از دست پدر برای نرفتن به علف تراشی . وچه زیبا بود کودکی... . آخر تابستان است و کوچ دوستان مان به شهرها دلتنگم می کند، بهانه می گیرم وای که چقدر ساکت شده. چه شد آن همه هیاهو. مطمئن هستم تا چند سال دیگر کسی در این روستا نخواهد ماند. پاییز آرام در زده و وارد خانه مان شده مادرم می گوید باید بروی مدرسه سال اول من هست و هنوز در مدرسه دلتنگ مادرم . سیب های زرد و قرمز رسیده اند و سبدهای میوه است که به باغ ها می رود.  و شب پاییزی چقدر طولانی می شود فقط یک کانال تلویزیونی آن هم با برفک ، خدایا چه کنیم....؟؟ زمستان لباس عروس برتن زرد روستا پوشانیده و انگار این عروس را آماده کرده که به حجله بهار برود. و آن تبریزی ها ی دور انگار تفنگ داران و محافظان این عروس خوشبختند.

  هم محلی های گرامی از همه چیز به قدر سرسوزنی گفتم آنچه که در ذهن من از کودکی هایم بود با سواد اندکم. شاید خاطرات شما گونه ای دگر باشد اما از این چهارچوب دور نیست . پس بیاییم هر کدام یک خاطره بنویسیم از گذشته و حال... و یاد کنیم از حق دارانمان. معذرت می خواهم از خانواده کسانی که از آنها اسم بردیم ونبردیم. و پوزش می طلبم از همه خاطره هایی که در این دفتر نیامدند. و فاتحه ای بفرستید برای همه درگذشتگانمان.

برادر کوچک شما حسین مختاری



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا